مـادر از چـادرِ شـب چشـم تـرت را بـردار
خـواهشن از سـرِسجـاده سـرت را بــردار
مـادرم وقـتِ دعا نیست به قـرآن امشب
بـس کـن از آتـشِ دنـیا جـگـرت را بــردار
مـن از آغـوشِ تو تا خـوابِ خدایان رفتم
تــو از آغــوش مــن امــّا اگــرت را بــردار
مــادرم دخــترِ حـوای بــه سیـب آلوده
لطفن از خـوشه ی گـندم نظـرت را بـردار
مـن از ایـن کـوچه ی بـن بست گذشتـم امّا
تـو از ایـن کـوچه دلِ دربـه درت را بـردار
خنـده ام تـوُی همـین قاب فقـط جـاری بود
از لبِ طاقـچـه عـکسِ پـسـرت را بـردار
هی لگد کوب نکن بختِ مرا حضرتِ عشق
لطفـن از ریـشـه ی عـقلـم تـبـرت را بـردار
زنگِ پـایـیـز من از اول ّ فـروردیـن خــورد
و َاَجـل گفـت کـه بـارِ سَـفَـرت را بــردار
غـرقِ کابوسـم و خوابِ ابـدی می خواهم
زنـدگــی از سـر ِمـن دردِ ســرت را بـردار









