دردم از خویش است
درمان نیز هم
دست هایم به هم چپ چپ نگاه میکنند
دست راستم زهر میریزد در جامم
دست چپم شمشیر میکشد بر من
پاهایم اما ایستاده اند
خسته
لاغر
با سینه ای شکسته
و قلبی که هنوز به باران امید دارد
یکروز با خودم دست خواهم داد
یکروز آشتی خواهم داد این خانه را
روزی که دست هایم ایمان بیاورند به من متصل ند










2 Replies to “آشتی – حجت عباسی”