شعری از کوک ماه
تو
چقدر
شبیه به خاطرات منی
خاطره هایی که
هرگز زاده نشده اند…
حجت عباسی حاجی فیروز : شعری از کوک ماه
کوک ماه 1403 حجت عباسی حاجی فیروز
و خدایی که عشق را مزین به غم کرد
کوک ماه
حجت عباسی حاجی فیروز
1403
به نظر من یکی از ناقص ترین اختراعات بشر، اختراع زبان بود، زبان نارسا و معیوب بشریت. که هیچ وقت قدرت ادای دین احساسات رو نداشت، که اگر داشت بشر این همه زبان اختراع نمی کرد. بشر اگر می تونست معنی و مفهموم آنچه در قلبش میگذره رو به زبون بیاره، دچار سوتفاهم نمی شد، دچار رنجش و غم و اندوه نمی شد، دچار درد و تنهایی و انزوا نمیشد. دیگه کینه و دشمنی و جنگی وجود نداشت، به نظر من بشر باید از نو یه زبان جدید اختراع کنه، زبانی که وقتی جاری میشه، حق مطلب رو برسونه، کاش کلمات اونقدر قدرت داشتند که دین احساس را کامل ادا کنند و حق دل و عقل به دست زبان ضایع نمیشد، اونوقت تمام چراغ خانه های جهان به دست معشوقه ها روشن می شدن.
شعر نوشت
تو داری میروی
و من بجز واژه های عقیم دوستت دارم
چیزی به ذهنم نمیرسد
لعنت به لغت نامه ای که
نمیتواند جادو کند
****
با تو خوشبخت ترین
حادثه قصه منم
****
من
دیو تنهای قصه ام
که دلبرم را
حاکم شهر
در تابوت طلا دفن کرده است
****
تو میروی
دنیا به آخر نمیرسد
تو میروی
به اشک هرگز نمیرسد
تو میروی
و بازی میکند در رویای خوابی شیرین
جنایتی که در یک شب سرد
دلی را به زانو نشانده است
****
جمعه
بی تو
بيهوده ترین
روز تقویم است
جمعه بی تو
کم می آورد
یک حادثه ی لبخند را
****
قتل عمد بود
نگاهی که از من
در یک شب سرد پاییزی
ربودی…
****
مسکن ها
دیگر اثر ندارند
باید مهاجرت کنم
به جایی مانند آغوشت
****
پاییز آمده
و من
دلشوره ی
مرگ برگ ها را دارم
سبز هایی که
به زردی میمیرند
مجنون هایی که
بی عشق میمیرند
لیلی هایی با نگاه زرد و آلوده در خوابند
پاییز آمده
و من دلشوره دارم
کجاست نگاه سبز لیلی که مجنون را به راه آورد….









