نه چیز برای صلح :
در سکوت
افکارم بلندتر از طبل به صدا در می آمدند.
قلبم تندتر از نور می تپید.
فکر کردم برای چی میجنگم …؟ دلیل…؟ عشق…؟ کرامت…؟ غرور… ؟ منطق… ؟
آنچه از عقل من باقی مانده است، زمزمه می کند: “این برای صلح است، و صلح هرگز با بالا گرفتن یک تیغ به دست نمی آید، بلکه با هدایت عشق از طریق یک قلم”
و آن وقت بود که چیزی در درونم بیدار شد،
می دانستم… می دانستم که دوباره آن را خواهم ساخت، زیباتر و قوی تر،
خانه ای برای آینده ای زیباتر از واقعیت.
دوستت دارم را از نو بنا کردم…
در سکوتافکارم بلندتر از طبل به صدا در می آمدند.قلبم تندتر از نور می تپید.فکر کردم برای چی میجنگم …؟ دلیل…؟ عشق…؟ کرامت…؟ غرور… ؟ منطق… ؟آنچه از عقل من باقی مانده است، زمزمه می کند: “این برای صلح است، و صلح هرگز با بالا گرفتن یک تیغ به دست نمی آید، بلکه با هدایت عشق از طریق یک قلم”و آن وقت بود که چیزی در درونم بیدار شد،می دانستم… می دانستم که دوباره آن را خواهم ساخت، زیباتر و قوی تر، خانه ای برای آینده ای زیباتر از واقعیت.دوستت دارم را از نو بنا کردم…در سکوتافکارم بلندتر از طبل به صدا در می آمدند.قلبم تندتر از نور می تپید.فکر کردم برای چی میجنگم …؟ دلیل…؟ عشق…؟ کرامت…؟ غرور… ؟ منطق… ؟آنچه از عقل من باقی مانده است، زمزمه می کند: “این برای صلح است، و صلح هرگز با بالا گرفتن یک تیغ به دست نمی آید، بلکه با هدایت عشق از طریق یک قلم”و آن وقت بود که چیزی در درونم بیدار شد،می دانستم… می دانستم که دوباره آن را خواهم ساخت، زیباتر و قوی تر، خانه ای برای آینده ای زیباتر از واقعیت.دوستت دارم را از نو بنا کردم…در سکوتافکارم بلندتر از طبل به صدا در می آمدند.قلبم تندتر از نور می تپید.فکر کردم برای چی میجنگم …؟ دلیل…؟ عشق…؟ کرامت…؟ غرور… ؟ منطق… ؟آنچه از عقل من باقی مانده است، زمزمه می کند: “این برای صلح است، و صلح هرگز با بالا گرفتن یک تیغ به دست نمی آید، بلکه با هدایت عشق از طریق یک قلم”و آن وقت بود که چیزی در درونم بیدار شد،می دانستم… می دانستم که دوباره آن را خواهم ساخت، زیباتر و قوی تر، خانه ای برای آینده ای زیباتر از واقعیت.دوستت دارم را از نو بنا کردم…در سکوتافکارم بلندتر از طبل به صدا در می آمدند.قلبم تندتر از نور می تپید.فکر کردم برای چی میجنگم …؟ دلیل…؟ عشق…؟ کرامت…؟ غرور… ؟ منطق… ؟آنچه از عقل من باقی مانده است، زمزمه می کند: “این برای صلح است، و صلح هرگز با بالا گرفتن یک تیغ به دست نمی آید، بلکه با هدایت عشق از طریق یک قلم”و آن وقت بود که چیزی در درونم بیدار شد،می دانستم… می دانستم که دوباره آن را خواهم ساخت، زیباتر و قوی تر، خانه ای برای آینده ای زیباتر از واقعیت.دوستت دارم را از نو بنا کردم…در سکوتافکارم بلندتر از طبل به صدا در می آمدند.قلبم تندتر از نور می تپید.فکر کردم برای چی میجنگم …؟ دلیل…؟ عشق…؟ کرامت…؟ غرور… ؟ منطق… ؟آنچه از عقل من باقی مانده است، زمزمه می کند: “این برای صلح است، و صلح هرگز با بالا گرفتن یک تیغ به دست نمی آید، بلکه با هدایت عشق از طریق یک قلم”و آن وقت بود که چیزی در درونم بیدار شد،می دانستم… می دانستم که دوباره آن را خواهم ساخت، زیباتر و قوی تر، خانه ای برای آینده ای زیباتر از واقعیت.دوستت دارم را از نو بنا کردم…در سکوتافکارم بلندتر از طبل به صدا در می آمدند.قلبم تندتر از نور می تپید.فکر کردم برای چی میجنگم …؟ دلیل…؟ عشق…؟ کرامت…؟ غرور… ؟ منطق… ؟آنچه از عقل من باقی مانده است، زمزمه می کند: “این برای صلح است، و صلح هرگز با بالا گرفتن یک تیغ به دست نمی آید، بلکه با هدایت عشق از طریق یک قلم”و آن وقت بود که چیزی در درونم بیدار شد،می دانستم… می دانستم که دوباره آن را خواهم ساخت، زیباتر و قوی تر، خانه ای برای آینده ای زیباتر از واقعیت.دوستت دارم را از نو بنا کردم…در سکوتافکارم بلندتر از طبل به صدا در می آمدند.قلبم تندتر از نور می تپید.فکر کردم برای چی میجنگم …؟ دلیل…؟ عشق…؟ کرامت…؟ غرور… ؟ منطق… ؟آنچه از عقل من باقی مانده است، زمزمه می کند: “این برای صلح است، و صلح هرگز با بالا گرفتن یک تیغ به دست نمی آید، بلکه با هدایت عشق از طریق یک قلم”و آن وقت بود که چیزی در درونم بیدار شد،می دانستم… می دانستم که دوباره آن را خواهم ساخت، زیباتر و قوی تر، خانه ای برای آینده ای زیباتر از واقعیت.دوستت دارم را از نو بنا کردم…










One Reply to “همه چیز برای صلح”