دوستی رو دیدم، فقط ناله و گلایه میکرد، واستاده بود زیر آفتاب و از زمین و زمان شاکی بود. میگفت این چه وضعیتیه که ما داریم، از ادم ها، از دولت، از مردم و از گرونی و از ترافیک و بی آبی و همه چی، میگفت یه سایبون نیست اینجا اقلا زیرش واستیم. خوب به حرفاش گوش دادم، حرفاش که تموم شد. زدم رو شونه ش، گفتم رفیق، همینجایی که واستادی دو سال پیش یه درخت بزرگ بود، ماشین نو خریده بودی و واستاده بودی همینجا و از لک و شیره درخت که روی ماشین صفر کیلومترت میریخت ناله میکردی. همون شب درخت بی نوا رو بریدی جاشو سیمان کردی. حالا از افتاب گلایه نکن…
شعر نوشت :
دستمال کوچکی در جیبم جا مانده
این آخرین برگ
از درختی ست که در زمین
روییده بود
بر روی آن
انشایی خواهم نوشت
به نام خدا
خاطرات آخرین درخت ایستاده بر زمین
حجت عباسی حاجی فیروز









